تبليغاتX
آنچنان كه يادداشت مي كنم...

كوله را روي دوشم مي اندازم. دسته ي كيف خاكستري را توي دستم محكم مي كنم و بعد كيف سياهم را. همه چيز دارد آرام آرام ، اما مي گذرد. ياد اولين روز مي افتم. واردش شدم و "...يك، دو ، سه ، چهار، خوبه... اتاق بزرگيه واسه چهار نفر... اما... اين تختا كه دو نفره ن ..." ياد اين كه هرجا مي نشستم اول از هشت نفره بودن ش مي گفتم. كيف ها را بلند مي كنم. آنها را توي راهرو مي گذارم. به ياد صف هاي سحري كه توي همين راهرو مثل پيچك تا طبقه ي سوم بالا مي رفت مي افتم. نوبت به خدا حافظي مي رسد. بچه ها، ميلاد، شهريار، فريد و... مي آيند و يك به يك دستي مي دهيم و روبوسي و شايد در آغوش گرفتني. نمي دانم چرا اين كار ها را مي كنم. اما مي دانم وقتي بعد از اين خدا حافظي ديگر در يك خوابگاه با هم نخواهيم بود ، حتما اين خدا حافظي بايد فرق كند با خداحافظي ديروزش. چيزي آرام توي گلويم سنگيني مي كند. همه چيز را سعي مي كنم تنها با يك كلمه جواب دهم. سعي مي كنم خداحافظي ام، به اميد ديدارم، در پناه خدا ام، همه و همه را در فشار دادن شان ميان دست هايم نشان دهم تا براي فرستادن هوا از كنار سنگيني گلويم، تنها يك واژه بماند، خداحافظ.

عادل همراهم تا سر كوچه مي آيد. انگار مقابل عادل در گفتن همان يك واژه هم ناتوانم. نفهميدم خداحافظ گفتم يا نه. راه افتادم. به سمت ميدان انقلاب راه افتادم. بي آنكه تواني در خواستن ش داشته باشم يا نداشته باشم، به فكر فرو رفتم. آخر مي داني. حكايت هم خوابگاهي با هم كلاسي و هم رشته اي و  يا هر كس ديگر خروار ها توفير دارد. آخر تو با هم خوابگاهي زندگي مي كني. مي شويد هم خانواده، رفيق و مرافق. و اين جاست كه مي فهمي بعد از يك سال زندگي، دلت براي خيلي چيزها تنگ خواهد شد. دلم براي خيلي چيزها تنگ خواهد شد.

مي داني... دل من براي تك تك بچه ها ي اتاق تنگ خواهد شد. براي ميلاد ، براي رپ خواندن هاش، براي نامجو خواندنش و براي اين كه مي خواست سنتي بخواند، براي كد زدن هاش، براي كج و معوجي هاي ذاتي اش، براي خواستگاري رفتنش، براي كف كردن ش... و حتا براي سفيد شيري بودن هاش دلم سخت تنگ خواهد شد. براي فريد، براي كيبريتچي قيز خواندنش، براي اين كه هوا سرد بود، براي نيمرو هاي سر صبح، براي ترس اش از تركيدن چاه حمام، براي قند ريختن هاش، براي چاي گذاشتن هاش، براي اين كه كنارش بنشينم و نيمه شب ملت را سر كار بگذاريم، براي برگ خواستن ش ، براي يه گل دو گل بازي كردن ش، براي موهاش كه عوض نمي شدند، براي ترسي كه از شكستن ش داشتيم، براي پدرش كه او را به من سپرده بود، براي خاطر موذن زاده گذاشتن هاش(و دقيق شدن اش به بچه اي كه آن وسط نمي دانم ياعلي مي گفت، يا زهرا مي گفت، يا حسين مي گفت...)،  و حتا به خاطر تمام غر زدن هاش دلم برايش بسي تنگ خواهد شد. براي كيو، كسي كه هميشه مي خواست كيومرث صداش كنيم، براي نشستن منحصر به فردش موقع حكم، براي پُشك انداختن هاش، براي گل پا گوش دادن هاش، براي فيلم قديمي ديدن هاش و يا اصلا  براي جوان 40 سال پيش بودن اش، براي اي مرد تو از اين شهر برو هاش،  براي مي ريم كه داشته باشيم يه آهنگ شاد بندري ش، براي تخمه ژاپني شكستن اش، براي " آ " گفتن هاش و حتا براي آخر هفته نبودن هاش دلم خيلي خيلي تنگ خواهد شد. براي فرشيد،  براي هايده گوش دادن هاش، براي حال استيصال ش موقعي كه ژست سيگار مي گرفت، براي اين كه بار ديگري باهم ظرف ها را بشوييم، غذا بگيريم، براي اين كه از من بپرسد داور مسابقه كه بود، براي با نامجو حال كردن هاش، براي گرايش اش عمران-ارتفاع، براي زبان تخصصي ش افغاني، براي رفيقش سروش يا حتا براي آذركيش، دلم برايت فرشيد، بيش از آنچه برايش كلمه اي باشد، تنگ مي شود. ديگر به خيابان انقلاب رسيده بودم. شايد تا جلوي 50تومني هم آمده بودم. يادم نيست.نمي دانم باران هم مي آمد يا نه، كوله روي دوشم، ساك خاكستري روي دست چپم(يا شايد راستم) و كيف مشكي روي دست ديگرم(يا شايد دست ديگرم) و انگار چيزي توي گلويم، سنگيني مي كردند. چيزي آرام آرام،  اما روي صورتم قل مي خورد. به ياد اين افتادم كه دلم چقدر براي پوريا تنگ خواهد شد. براي دوتا زدن هاش، براي ساعت ها خوابيدن هاش،براي تخت شكستن هاش، براي بي وقفه بازي كردن هاش، براي ...حتا براي گير دادن هاش و اذيت كردن هاش. دلم حتا براي اميرحسين، روي بالكن سيگار كشيدن ش، از خلاف هاش براي مان گفتن، كل انداختن هاش ... براي اميرحسين چقدر تنگ خواهد شد. باور كن حتا براي تخت خالي برق احمدي دل تنگ خواهم شد.

و دلم چقدر براي گروه 8+1 تنگ خواهد شد.براي رائول، كوزت، روح الله. براي تاتي حرف زدن هاش، براي فيلم رزمي ديدن هاش. براي عليرضاي مشهدي و براي پرچم گينه ي بيسائو. براي هامون، براي بهترين صبحانه هاي عمرش. براي شهريار، كاميار، كامليا، خوش مرام. براي تير زدن به او، براي فحش دادن هاش، براي اين كه براي مان چاي بگذارد، براي اين كه آب بازي كنيم و او خيس...خيس...خيس. براي بامداد، براي بامداد...براي بامداد... براي سام.(دارم از كنار سينما بهمن رد مي شوم، سام را كه يادم مي آيد انگار چيز گرمي از كنار انحنايي كه حالا لب هام گرفته اند آرام آرام، اما مي لغزد.) براي سام و شيرازي بودنش. براي اين كه بيايد شيريني هامان را بخورد. براي شاهرخ، براي جيگر گفتن هاش، براي داد زدن هاش. براي ايرج، براي شعر خواندن هاش، براي لپ گرفتن هاش، براي آن صداي زمخت و كلفتش. براي حامد شاهرخي و براي "اه ماي شت" گفتن اش، براي "مونچون پرور" گفتن هاش،  براي تمام هشت به اضافه ي يك ها دلم سخت تنگ خواهد شد.

دل من حتا براي اتاق تمساح ها تنگ مي شود. تا با حامد بر سر شجريان بحث كنم، براي اميرحسين، براي فردين، براي همان يخ خودمان... براي سعيد هم دلم تنگ خواهد شد. براي معين، كلنل، مزه انداختن هاش، دلم براي عنصر خنثي، جهانيان و هميشه در فيلم بودن ش، براي آلپاچينو هاش تنگ خواهد شد. و براي كيانوش، حتا براي شوگر فري هاي كيانوش هم دل تنگ خواهم شد. و تو، بچه تمساح ... كامليا.

براي اتاق جليل دلم تنگ خواهد شد. براي جليل، دست هاي كلفتش، براي خاطره تعريف كردن هاش، براي روستاشان، براي عادل، براي با موزاييك سر بريدن هاش، براي بريده بريده فارسي حرف زدن هاش، براي قاط زدن هاش، براي كردي صحبت كردن هاش، براي بحث كردن هاش، براي يا عمر گفتن هاش، براي تميز بودن اش، براي سر ظهر مسواك زدن هاش، براي چايي دم كردن هاش، براي همان شبي كه من مي شنيدم و آنها بحث مي كردند... براي رسول، سه تار زدن اش، اصلا براي ميم شيمي بودن رسول دل من تنگ خواهد شد. براي مهران، براي زلف هاش، براي همه شان دلم تنگ خواهد شد.

آرام آرام، اما عرض انقلاب را رد مي كنم. به اين فكر مي كنم كه دلم براي 108 تنگ خواهد شد. براي شادي كردن مان موقع كنسل شدن امتحان رياضي يك، براي ساعت 11 و نيم فيلم ديدن هامان و اتاقي كه كم كم سينما شده بود، براي تنبلي هامان، براي اتاق تميز كردن هامان، براي تا ظهر خوابيدن هامان، براي دير رسيدن هامان، براي بدون نان نيمرو خوردن هامان، باور كن دلم براي دزد يخچال تنگ خواهد شد. دلم براي ده تا نيمرو توي دو تا فسقل ماهيتابه زدن هامان، براي چغندري كه در پوست خود نگنجيد و مردي كه### و نترسيد و مرد### به دست تنگ خواهد شد. براي همان آقايي كه گيتار ياني را مي زد و كارگردان فيلم هاي استيون بود و رپ مي خواند و شعر مي سرود و داستان مي نوشت و داور بازي ايتاليا و نمي دانم كجا بود و تازه خودش هم همان بازي را برده بود و اسكار بهترين بازيگر مرد سال دو هزار و نمي دانم چند را داشت و من سه چهار جا و ديدمش، براي آن مرد هم تنگ خواهد شد. دلم براي دژآوو ديدن مان تنگ خواهد شد. براي آتش بازي هامان. براي بلك هاوك ديدن مان، براي مراسم اسكار ديدن مان، براي پِس زدن هامان باور كن عجيب دل تنگ مي شوم. براي شب امتحان درس خواندن هامان، آهان!  براي مسخره كردن آن سه پسر و فكر كنم دو تا دختر جلوي سينما. براي اين كه ميلاد فريد را صدا بزند كه امشب جلوي سينما داف بازار است. براي بليط فجر گرفتن و نگرفتن هامان، براي اين كه دلمان لك زد يك بار فريد برايمان بريك بزند، براي وقتي كه موج مان وسط كيو گير مي افتاد، براي جنگ مان، براي چنگ مان با آن پسته ها و بادام ها، براي شاش خر خوردن هامان، به خدا حتا براي كثافت هاي اتاق مان دلم تنگ خواهد شد.

روي اولين پله ي پل عابر پياده پا مي گذارم و ياد آن شب برفي مي افتم كه رفتيم پيتزا خورديم. ياد مسير برگشت و يك دو سه چهار گفتن و مارش نظامي مان. ياد مردي كه ماشين ش خراب شده بود و بچه هايي كه مي گفتند دو تا تيكه ها را عقب مي بيني و كيو كه كه مي گفت نه بابا... فقط جلو ماشين يه مرد نشسته. ياد زمين خوردن هاي پياپي ميلاد.

ياد آن كافي شاپ و آن صاحب سيبيلوش، كه هي با ما درد دل مي كرد. ياد فحش ها و جيغ هاي دختركي كه روش آب ريخته بودند. ياد جير جير كولرشان تا صبح. ياد تا صبح بيدار بودن هامان. ياد تاور ديفنس زدن هامان. ياد وعده ي غذايي نيم شبي مان. ياد تمام شان مي افتم و مي دانم كه دلم براي تمام شان تنگ خواهد شد. براي قوانين اتاقمان ، جشن پتوهاي نيم ساعته، براي مجازات كسي كه آشغال بريزد دلم تنگ خواهد شد. دلم تنگ مي شود كه موقع تراشيدن ته ماهيتابه كيو بگويد سعيد دل بكن.  دلم تنگ خواهد شد براي "خب چيه؟" ها ي فريد. براي خوابم داره هاي پوريا، براي دور هاي بامداد.

دلم براي تمام ساختمان سيزده آبان تنگ خواهد شد. براي حمام سوم از آخر، براي دست شويي كه صبح ها ساعت هفت صفي بود، براي  سالن مطالعه اش كه انگاري محوطه ي ممنوعه بود، براي بالكن مان، براي سوييت مان، براي اميرعباس كه انگاري شب ها بخشي از ساختمان بود و وسط سوييت تا صبح راه مي رفت و درس مي خواند.

دلم براي آن همه استانبولي كه نخورديم تنگ مي شود، و براي قورمه سبزي هايي كه بوي جوراب مي داد، براي صبحانه هامان، براي پنير عسل خوردن ميلاد... براي همه ي اين ها ، حتا براي مليكا و مادربزرگش دلم تنگ خواهد شد.

مسير محدود بود و من اگرچه آرام آرام، اما پيش مي رفتم.و اين يعني ...

اگر تمام اين ها را ، و آنهايي كه آن شب به يادم نيامد كنار هم بگذاري، و بداني كه براي همه شان تك تك، آرام آرام، اما دلم تنگ خواهد شد، خواهي فهميد چه مي گويم.(كه نخواهي، هرگز.) آن وقت بود كه بعد از يك سال فهميدم يك اتاق هشت نفره يك ايراد بزرگ دارد، آن هم اين كه ديگر مثلش پيدا نمي شود تا هر هشت تايي باهم ... باهم...

آن طرف خيابان اولين تاكسي كه داشت از كنارم رد مي شد.... راه آهن؟

+ يادداشت شده در ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط سعید |